هدیه!
من از نهایت شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم! فروغ ............................................................................................................ پ.ن:تولدم مبارک... پ.ن۱: فقط همینو می تونم بگم که لیاقت این همه مهربونی و محبتت رو نداشتم!
+ دیوونه شدم دردوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 22:21منه دیوونه نوشتم مریم |
قطار می رود
تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام! مرحوم قیصر امین پور پ.ن: خسته ام! خیلی! پ.ن ۲: چندتا پست قبل چه قدر شاد و رنگیه!! بسه دیگه بازی! تا کی باید این یه ذره شادیه گاه و گداریمو به این شدت گنده کنم؟! پ.ن۳:به شدت سگم!
+ دیوونه شدم درچهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 15:25منه دیوونه نوشتم مریم |
مهم نیست که فردا چی می شه.. مهم اینه که امروز دوستت دارم...
مهم نیست تا ابد باهم نباشیم.. مهم اینه که تا ابد دوستت دارم... مهم نیست ما قسمت هم نمی شیم.. مهم اینه که قسمت شد دوستت داشته باشم.... پ.ن۱:تولد بهار مبارک!(۱۷ روز تاخیر خیلیه؟!) پ.ن۲:تولد مامانم و محمدرضام و حسینم مبارک!!! پ.ن۳:زیاد حال و حوصله ندارم... تا وقتی باهات بودم همه چی خوب بود! چه زود مهلتش تموم شد! پ.ن۴:دعا کن بازم باهم بمونیم.... پ.ن۵:دیشب دیوونه شده بودی...!! دیشب از همیشه عاشق تر بودی...! پ.ن۶:الان من از همه عاشق ترم... تا بعد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عاششششششششششششششششقتم!!![]()
![]()
+ دیوونه شدم درشنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 17:32منه دیوونه نوشتم مریم |
ولنتاینتون مبارک!!
پ.ن۱: چند روزی است حالمان به شدت گرفته است.... نمی دانیم چرا؟! پ.ن۲:چه روز خوب و قشنگی بود... مرسی گلم!! پ.ن۳:باز اون جوری شدم که از همه بدم میاد.... جز تو! پ.ن۴:خسته شدم.... پ.ن۵:به اندازه ی دنیا دوستت دارم... به کوری چشم دشمنا و حسودا تا آخرش باهاتم!! (تکبیر!!) پ.ن۶: من عاشق مارکم... چیکار کنم خوب؟! بده مگه آدم مارکدار راه بره؟! پ.ن۷:تعجب کردم... باورم نمی شد...!!! 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ دیوونه شدم درجمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 13:32منه دیوونه نوشتم مریم |
در عجبم از مردمی که خودزیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و برای حسینی می گریند که خود آزاد است دکتر علی شریعتی دلم گرفته... یه عالمه.... دلم عزاداری و گریه می خواد..... بغض دارم! امام حسینم می دونی چقد عاشقتم و دوستت دارم...کمکم کن... خدایا یه کاری کن عاشورای سال دیگه رو هم ببینم....
+ دیوونه شدم درجمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 8:35منه دیوونه نوشتم مریم |
پ.ن:کاش یکی می فهمید چقد دوستت دارم!! و تو هم....!! پ.ن۲:خیلی حوصلمان سریده می شود!! پ.ن۳:درسمان نمی آید! پ.ن۴: بوسمان خیلی می آید..... پ.ن۵:شنیده ام افسرده و ناراحت و عصبی شدی.... پ.ن۶:حذف شد! پ.ن۷: عزیزان دعا کنین من کنکور قبول شم!!
![]()
![]()
![]()
![]()
(آخه تو از کجا اینارو فهمیدی دیگه؟!
)![]()
+ دیوونه شدم درپنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 11:4منه دیوونه نوشتم مریم |
-۳ روزه ناراحتی، تو خودتی،هرچی می گم بی تفاوتی!سردی! معلوم هست چته؟!
-چند روزه خیلی قلبم گرفته.... فک کنم یه کم توپول شدی جات تنگ شده!!!! پ.ن:چمه من؟!؟ دارم گنده اش رو در میارم..... پ.ن۲:چهارشنبه که پیشم بودی زیاد تو کار ویبره و اینا نرفته بودم......!! ناراحتیم! پ.ن۳: تو فقط یه بار دیگه به اون زنگ بزن ببین من چیکار کنم....![]()




+ دیوونه شدم درجمعه چهاردهم دی 1386ساعت 17:31منه دیوونه نوشتم مریم |
شبی که خبر مرگ مرا می شنوی... تا صبح عشق بازی کن....!!!!!
پ.ن:ما خوبیم.... شما چطوری....!! پ.ن۱:زری جونی اینقدر بهش فک نکن... درست می شه خانووووووم! پ.ن۲:ساینا جوووونم ولش کن بابا .... بی خیال! بیا پیش خودم ....شارژر من!! پ.ن۳:دیر اومدم نه؟!!؟ ایشالا پیش همتون میام..... پ.ن۴: به اندازه ی همه ی ...... دوست دارم! به جون تو..... پ.ن۵: عاشق سبزم....![]()
(اسمت رو گذاشتم شارژرم!)![]()
![]()
![]()
![]()
این منو توییم!!!![]()
+ دیوونه شدم درپنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 16:26منه دیوونه نوشتم مریم |
حرف های ما هنوز ناتمام... تا نگاه می کنی: وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه باخبر شوی لحظه ی عزیمتتو ناگزیر می شود آی.... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدرزود دیر می شود! قیصر امین پور
پ.ن۱: خیلی زود باهات آشنا شدم و به شعرات زودتر از اون که فکرش رو بکنم دل بستم.... چقدر زود رفتی! «خطاب به قیصر امین پور» پ.ن۲: من واقعا شرمنده ی همتونم! نمی تونم بیام! مشغله های زیاد نمی ذاره... ولی دلیلم موجهه!! توروخدا فک نکنین بی معرفتم! نمی تونم پیشتون بیام... بعدا جبران می کنم! قول! پ.ن۳: حذف! پ.ن۴: نمی دونی چقدر می خوام! نمی فهمی.... شایدم بفهمی.... آخه تو هم خیلی می خوای!! او و و و و خ خ خ خ خ خ خ......!!! پ.ن۵: نمی دونستم دیوونه ی واقعی شاخ و دم نداره!! (جلوی آینه ام!) پ.ن۶:بی معرفت بی شعور!! خسته شدم از دستت! پ.ن۷: چه جالبه که دست انتقام تو همین دنیاس!! پ.ن۸: خوشبخت شی عزیزم! ماه منی تو!! (۱۱ آبان ۸۶) پ.ن۹: مال خود خودمی! فهمیدی؟! (!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) پ.ن۱۰: به دعا به شدت احتیاج دارم... دعام کنین.....!!!
+ دیوونه شدم درسه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 13:57منه دیوونه نوشتم مریم |
اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه....
با این همه امید قبولی
در امتحان ساده ی تو رد شدم!
اصلا نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من
بد شدم!
قیصر امین پور
پ.ن۱: هنوز که هنوزه خسته ام!!
پ.ن۲: تا حالا یه جا این قدر گیر نکرده بودم!! چقدر گلوت تنگه.......!!
پ.ن۳: بس کن! تو یکی تمومش کن....
پ.ن۴: مامان... بابا... حتی تحملم واسه شماهام سخت شده!!! sorry!!
پ.ن۵: دستت رو بذار رو گوشت... نزدیکش... یعنی بیخش.... از اونجام گذشت!!!!!!!!
پ.ن۶: حالا که من از بوس خواستن افتادم (هنوز می خواما....) تو بیا هر روز بهم بگو می خوام!!!
پ.ن۷:خزر.... هوای بارونی!!
+ دیوونه شدم درچهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 16:9منه دیوونه نوشتم مریم |
اگر می دانی در این جهان
کسی هست که
با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند
وصدای قلبت
آبرویت را به تاراج مي برد
مهم نیست که او مال تو باشد
مهم این است که
فقط باشد
زندگی کند
لذت ببرد
ونفس بکشد
به اين مي گن :عشق
پ.ن۱: من خیلی آدم بدیم! نه؟!
پ.ن۲: دلم یه چیزی می خواد که قیلی ویلیش بده...
پ.ن۳: بوووووووووووس....
پ.ن۴:حذف شد!
پ.ن۵: حذف شد!
پ.ن۶: بوس می خوام... بغل می خوام.... یه روز بی دغدغه با تو می خوام!
پ.ن۷: به تو چه!!!
+ دیوونه شدم دریکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 18:48منه دیوونه نوشتم مریم |
چی بگم؟!؟ از حرفای نگفته بگم؟؟! حرفای نگفته که گفتن نداره...... می خوام بگم که دوسش دارم!! می خوام بگم که دلم بغل می خواد..... بووووس می خواد!!! می خوام بگم دلم می خواد رک.... واضح.... بی پرده حرف بزنم! می خوام بگم نمی ترسم از این که ازم بدت بیاد یا بگی چقد پرروام!! می خوام بگم مگه من چه گناهی کردم که دلم تنگه؟!؟ ای خدای گنده..... ماه رمضونت رو خیلی دوست دارم!!!! جه بوی خوبی داره میاد....
+ دیوونه شدم درسه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 22:48منه دیوونه نوشتم مریم |
باور نمی کنی که این روزها چقدر دلم گرفته باور نمی کنی که خنده هایم چه بغض هایی را در خود پنهان دارد آری.... من.... با زندگی لجبازی می کنم....با دقایقم نازنینم! غروب بار سنگین دلتنگی مرا هر شب به دوش می کشد سنگینی پلک هایم و نگاهی که دیدن را از یاد برده کورکورانه زیستن را خوب آموختم توان نوشتن ندارم واژه هایم گرد و غبار گرفته من! باور کن که باورت کردم.... باور کن که بی تو بی باور شدم! من! زندگیم را تمام کردم حالا نفس کشیدن منت سرم می گذارد! حس می کنم.... هوای اینجا سرد و سنگین است نازنینم! دیگر نگو خداحافظ اگر می روی بدون وداع برو.... گله ای نیست!
پ.ن۱: اینو من کجا خوندمش؟! یادم نیست!! قشنگه! پ.ن۲:خدا منو بکشه که همه از دستم راحت شن! (غر!) پ.ن۳: از وضعیت فعلی راضیم فقط اگه دیگه دوسش هم نداشته باشی من نوکرتم! با اینکه حق طبیعیه تو ِ! پ.ن۴:از پ.ن۲ دارم حرص می خورم! پ.ن ۵: دست انتقام تو همین دنیا هست ولی مطمئن باش سو استفاده نمی کنم! هرچند دلم قیلی ویلی میره! پ.ن۶:دلم تنگ شده الاغ! ***مریم***
+ دیوونه شدم درشنبه سوم شهریور 1386ساعت 7:59منه دیوونه نوشتم مریم |
تمام شد!
تمام اضطراب من برای رفتنت تمام شد!
رفتی.......
***مریم***
+ دیوونه شدم درشنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 22:40منه دیوونه نوشتم مریم |
نه! این قرارمون نبود! تو بی خبر بری... من خسته شم که تو بی همسفر بری!
نه! این قرارمون نبود! من رنگ شب بشم... تو سرسپرده شی من جون به لب بشم!
باور نمی کنم این تو خود تویی! این تو که از خودش بیخود شده تویی!
باور نمی کنم عشق منی هنوز! گاهی به قلب من سر می زنی هنوز!
وقتی زندونی تو هوس...مثل پروازی تو قفس....
این رسم همراهی نشد.... ای هم نفس!
وقتی قلبت از من جداست... سرگردون بی هم صداست...
انگار که دستت با دست من نا آشناست!
باور نمی کنم این تو خود تویی! این تو که از خودش بیخود شده تویی!
باور نمی کنم عشق منی هنوز! گاهی به قلب من سر می زنی هنوز!
سلام!
خیلی وقته که نبودم!
نمی دونم چی بگم؟! حوصله ی هیچی رو ندارم! نمی دونم چی کار کردم که..... ولی این حق من بود که نخوام این جوری باشه! قبول داری؟! باور کن تحمل این موضوع خیلی سخته.....
باورم نمی شه تو همون باشی که .....
چقدر عوض شدی!
شب و روز من گریه شده و تو..... این که این قدر بی تفاوت حرف می زد تو بودی؟!
این که می خواست زودتر قطع کنه تو بودی؟!
یعنی تحمل صدام هم واست این قدر سخت شده!
آره من تشنه ام!!! خوبه اینو فهمیدی! پس چرا؟!؟!؟!
چرا این قدر زود؟!
خدا کنه هنوزم مثل قدیما کم طاقت باشی!
من هنوزم عین خر می خوامت!!!!
دارم دیوونه می شم دعام کنین!
*عیدتون مبارک!*
***مریم***
+ دیوونه شدم درشنبه ششم مرداد 1386ساعت 9:42منه دیوونه نوشتم مریم |
هرگز برایت از دوست داشتنم حرفی نخواهم زد.
از جرقه های محبتی که هر لحظه بر دلم می زنی، از گرمای کلامی که وقت گفتنت در دل خود احساس می کنم. هرگز هرگز برایت نخواهم گفت از آن سیب سرخ پنهانی که به سویت دراز کرده ام و از آن دستی که..... هرگز برایت نخواهم گفت شاید تو خود روزی بخوانی دوست داشتنم را از دلتنگ شدنم از انتظارم از سکوتم از بی کلام شدنم شاید تو روزی همه چیز را بیابی در سطر سطر نوشته هایم و در تک تک لحظه هایم شاید روزی میان تمام بی تفاوتی هایم دریابی معنای عمیق « دوست داشتن بی آنکه دوست بداند » را! پ.ن: هنوز سر حرفم هستم....عین خر می خوامت! پ.ن۱: ببخشید که پیش هیشکی نمی آم..... آخه قرار شده نت رو ترک کنم! ببخشید! پ.ن۲:واسه خودته.....دوستت دارم!
+ دیوونه شدم درپنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 20:29منه دیوونه نوشتم مریم |
هیچ کس از جنس ما نبود.
این چنین که هستم.... که هستی! نمی گویم صمیمی، نمی گویم خوب، نمی گویم پاک...... نمی گویم! ولی به خدا قسم، قسم به نان و نمک، به شرم تو، به چشم های قشنگ تو، اندازه ی هرچه دل تنهایی ات بخواهد، با همه ی وجود و با هرچه عشق و عشق دوستت دارم!!! پ.ن۱: برای اون که خیلی دوستش دارم!!!! پ.ن۲: هیچ کس جز خودش نمی دونه......!
+ دیوونه شدم درچهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 21:0منه دیوونه نوشتم مریم |
بی خود نگاه می کنی. حوصله ندارم نفس بکشم، پلکهایم به زور باز است . بی خود منتظری،خودم از انتظار لبریزم . بی خود می خندی، ابروهایم به این زودی ها باز نمی شود، یعنی اصلا حس خندیدن نیست . عضله های صورتم کش نمی آید، می فهمی؟ بی خود حرف می زنی، گوش هایم خیلی وقت است سنگین است. بی خود مانده ای، خیلی کار دارد تا من درست شوم، هر وقت حالم سر جایش آمد، صدایت می کنم. برو دیگر! ناراحت نشو، همه اش مال این دو روز است. فردا که بیایی حالم خوب خوب است. فردا که بیایی عین همیشه ام! گفتم که حوصله ات را ندارم، برو دیگر!.....
+ دیوونه شدم درشنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 20:6منه دیوونه نوشتم مریم |
انگار همین دیروز بود که دستان احساسمان در هم گره خورده، با هم در میان باغچه های پر از ریحان دوستی می گشتیم، باغچه ای پر از عطر طلایی مهربانی که هوای سبز محبت را به اطراف می پراکند. یادت هست،صورت هایمان را که از شادی به رنگ ارغوان شده بود، وقتی به سپیدی بلند کوه می نگریستیم؟ فراموش نمی کنم، برق آبی گوشه ی چشمانت را، وقتی می خواستی الماس های باران را بشماری. ما انگار به رنگ لحظه ها دل بسته بودیم و یادمان بود همیشه دوست بداریم...... آری، من تو را خوب به خاطر دارم....!!!!
عیدتون مبارک!
+ دیوونه شدم دریکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 9:38منه دیوونه نوشتم مریم |
امروز، باز من بودم که در ضربان یک لحظه دیدنت ایستادم و در آتش غرور سرخی نگاهت سوختم و تو مثل هر بار دیگر، اضطراب ندیدن را در چشمان بی قرارم دیدی. حسرت رفتنت را از نگاه خاکستری نگاهم شنیدی و رفتی. این بار، تلخ تر از هر بار.... می دانی! آتش نگاهت هنوز دیدگانم را می سوزاند و اشک مرهمی نیست بر آتش دل. با این همه، دل به این خوش می کنم که عطر آبی نفس هایت در میان خالی اندوهناک این شهر پراکنده است. معنی باران! چگونه التماست کنم که بمانی و حجم انبوه تنهایی ام را سیراب کنی؟
+ دیوونه شدم دریکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 20:12منه دیوونه نوشتم مریم |

تمام هستی ام را برگی کن.
بر درختی بیاویز.
خودت باد شو.
بر من بوز.
به زمینم بینداز.
خدا که شدی، از من گذر کردی، خیالم راحت می شود.
جای پاهای تو، مرا و همه ی هستی مرا مقدس می کند!
+ دیوونه شدم درشنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 17:1منه دیوونه نوشتم مریم |

هنوز حرفای ناگفته دارم گوش کن.....
تو هم این زهر تلخ نفرت رو نوش کن....
آره تو راست می گی عشق بچه بازی نیست.... همون بهتر بری مارم فراموش کن!
تو آبروی عاشقی رو پاک بردی....
دارم جدی می گم برای من مُردی!
چقدر ساده بودم که باورت کردم.....عزیزم بودی و خونم رو می خوردی!
تو که بریدی و دوختی و بهونه ساختی، اما بدون که تو عاشقی باختی، عشق رو چه ارزون و مفت فروختی.... باختی...باختی!!
یاد می گیرم از تو اینو، که برم به یک بهانه!
اسم این کارو بذارم راه حل عاشقانه....
توی اوج اشک عشقی یاد می گیرم که بخندم....
هر کی سوخت و باخت مهم نیست... مهم اینه من برندم!
از تو آینه شاخته بودم به چه سادگی شکستی....
توی کارت مونده بودم ...
اما ثابت کردی پستی!!!!!
من به غصه پا نمی دم.... به تو هم بهانه می دم!
تو فقط یه نقطه بودی من تورو صدا می دیدم.....
***مریم***
+ دیوونه شدم دردوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 19:12منه دیوونه نوشتم مریم |
به سراغم آمد
مرا با خود برد
راه می رفتیم
دست در دست
تنها از من خاطره ای به جا می ماند...
+ دیوونه شدم درجمعه ششم بهمن 1385ساعت 23:11منه دیوونه نوشتم مریم |
مطمئن باش و برو ضربه ات کاري بود دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگيم خنديدي به من و عشق پاکي که پر از ياد تو بود و به يک قلب يتيم که خيالم مي گفت تا ابد مال تو بود تو برو برو تا راحت تر تکه هاي دل خود را سر هم بند بزنم .......... یکی گفت موقعی که این جوری بشی باید وبو ببندیش! احساس می کنم دیگه وقتشه......!! ولی نه! نمی خوام ببندمش! ولی حس رو هم دارما.......! الان از همه متنفرم! حالم به شدت گرفته است! این بالاییه خیلی حرف دلمه!!!!!! حرف دلم یه چیز دیگه هم هست: شاید دلیل گریه هام نباشی ولی بهانه ی ریختنشون هستی!!! ***مریم***
+ دیوونه شدم درشنبه سی ام دی 1385ساعت 16:49منه دیوونه نوشتم مریم |
نيامدي هم نيامدي
برو. حتي ردپايي از خودت به جا نگذار.
ديگر پشت سرت را هم نگاه نكن.
طوري برو كه انگار هرگز نبودي.
مرا فراموش كن.
همه ي روزهاي خوب گذشته را به باد بسپار.
اگر يادي كردي, ياد روز هاي بد باش.
برو,ديگر نبينمت.
مثل هميشه بي معرفت باش.
و مثل هميشه , حرف هايم را جدي نگير!!!
+ دیوونه شدم درشنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 22:8منه دیوونه نوشتم مریم |
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس کس به امید وفا ترک دل و دین مکند که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل دل و دین ی برد از دست بدان سان که مپرس گفتگوهاست در این راه که جان بگذارد هر کسی عربده ی این که مبین آن که مپرس پارسایی و سلامت هوسم بود ولی شیوه ای می کند آن نرگس فتان که مپرس گفتم از سوی فلک صورت حالی پرسم گفت آن می کشم اندر خم چوگان که مپرس گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس
+ دیوونه شدم درسه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 14:3منه دیوونه نوشتم مریم |
گفتی: دوستت دارم.....
روم اون ور بود! با خنده ای از سر رضایت و عادت سرم رو انداختم پایین!
ولی تو سرت رو آوردی پایین و می خواستی تو چشام نگاه کنی! منم سرم رو کردم بالا! تا حالا به چشمات نگاه نکرده بودم!
دوباره گفتی: به خدا دوستت دارم!
فرق داشت! با همیشه فرق داشت......! اثری از دروغ تو چشمات نبود! چشمات حال التماس داشت! نمی دونم چرا به اجبار صدای نگاهت، به حرمت دل پاکت گفتم: منم!
ما که همدیگرو دوست داشتیم!! پس چرا من الان تنهام ؟!؟! یکی از ما دروغ می گفت . نه؟
من که دوستت داشتم پس.......! نه!
هنوز هم این قدر برام عزیزی که تهمت این دروغ گویی رو نمی تونم به تو بزنم!
آره! من دروغ می گفتم! من دوستت نداشتم که الان تنهام!
من از اولشم دوستت نداشتم! اما الان دارم.........!
من یه دروغ گوی به تمام عیارم!!!
***مریم***
+ دیوونه شدم درچهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 17:53منه دیوونه نوشتم مریم |
تا ميخواستم به چشاي روشنت نگاه كنم مال ديگري شدي و چشاتو ازم گرفت مریم
+ دیوونه شدم درشنبه نهم دی 1385ساعت 12:6منه دیوونه نوشتم مریم |
عصری تابستانی و هوایی که کم دیده ای
گفتم: این روزها دل خیلی بهانه ی تو را می گیرد هوای دیدن تورا دارد گفتی: می دانم همه چیز بهانه ای است برای شانه به شانه، در حال و هوای با هم بودن رفتن ، نشستن و گریستن گفتم: چرا گریه؟ رفتن و نشستن درست! اما گریستن را نمی خواهم نه! گفتی: برای حرمت نگاه ناگهان تو برای یک دل دریا حرف نگفته..... گفتم: و برای هر آنچه که گفتم و گفتم و نشنیدی! گفتی: برای آنچه خواستم و بودی ، خواستی و نبودم و برای هر چه که نمی دانم! گفتم: در تمام این همه سال ها که همه از یادش برده بودند تو تنها کسی هستی که هستی! گفتی: در این دل دلواپسی ، عزیز دل! وقتی تو هستی انگار همه نیستند. شب از آن شب ها که در عمرت کم دیده ای دریا دریا ستاره! .................................................................................................
یلداتون مبارک! مریم
+ دیوونه شدم درپنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 15:19منه دیوونه نوشتم مریم |
مرا ببخش که پنداشتم شادی پرواز پرستوها از شوق حضور توست آن ها بهار را با تو اشتباه می گیرند آخر کوچک اند. کوچکم......!! « کیکاووس یاکیده»
+ دیوونه شدم درشنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 8:59منه دیوونه نوشتم مریم |